الشيخ ناصر مكارم الشيرازي

102

پيام امام امير المومنين ( ع ) ( فارسى )

گاه به جاى وحدت و اتّحاد ، تعبير به حلول مىكنند و مىگويند او ذاتى است كه در همهء اشيا حلول كرده و هر زمان به لباسى در مىآيد و بىخبران ، دوگانگى احساس مىكنند در حالى كه همه يك چيز بيش نيست . « 1 » كوتاه سخن اين كه آنها عالم هستى را همچون يك دريا مىدانند و موجودات را قطره‌هاى آن دريا : هر كس كه نديده قطره با بحر يكى * حيران شده‌ام كه چون مسلمان باشد ؟ ! و به تعبير ديگر هر گونه دوگانگى در اين عالم چيزى جز خيال و پندار نيست : وصال اين جايگه رفع خيال است * خيال از پيش برخيزد وصال است ! بلكه به عقيدهء برخى تا كسى اعتقاد به وحدت وجود و موجود نداشته باشد ، صوفى حقيقى نخواهد بود . چرا كه پايه و مايهء تصوّف همين وحدت وجود است ! البته بعضى از كلمات آنان قابل توجيه و حمل كردن بر بعضى از معانى صحيح است . مانند اين كه وجود حقيقى قائم بالذّات در عالم ، يكى بيش نيست و بقيّه هر چه هست وابسته به اوست ( همان گونه كه در تشبيه به معانى اسميّه و حرفيّه در بالا گفتيم ) يا اين كه غير از ذات پاك خداوند - كه وجودى است بىنهايت از هر جهت - بقيّهء موجودات به اندازه‌اى خرد و كوچك و بىمقدارند كه به حساب نمىآيند نه اين كه واقعا وجودى نداشته باشند .

--> ( 1 ) بسيارى از متصوّفه همين عقيده را دنبال مىكنند و جمله‌هايى كه از سران آنها نقل شده گواه آن است كه بعضى « انّى انّا اللّه ، من خدا هستم ! » مىگفتند و بعضى نغمهء بسيار زنندهء « سبحانى ما أعظم شأنى ، منزّهم من ! چقدر مقام من بزرگ و والاست ! » سر داده‌اند ! و بعضى در اشعار خود با صراحت گفته‌اند : بت‌پرستى عين خداپرستى است ! مسلمان گر بدانستى كه بت چيست * يقين كردى كه حق در بت‌پرستى است ! همان گونه كه در اشعار زنندهء مولوى آمده كه از خداوند به عنوان بت عيّار ( يك وجود مرموز ) ياد مىكند كه يك روز به لباس آدم در آمد ! و روزى به شكل نوح و روز ديگر در كسوت موسى و عيسى ! و سرانجام در شكل محمّد ( ص ) و روزى هم در لباس على و شمشير ذو الفقارش ظاهر شد ! و بالاخره روز ديگرى در قالب منصور شد و بر سر دار رفت ! ( نقل با تلخيص از « عارف و صوفى چه مىگويند » صفحهء 117 ) .